وبلاگتو خوندم
دوباره قلبم به تپش افتاد
نه، نمی خوای دست از سر من ورداری
هنوزم دوست دارم
مگه می تونم فراموشت کنم
تا ابد یه گوشه از قلب و ذهنم ماله تو شده دیگه....
وبلاگتو خوندم
دوباره قلبم به تپش افتاد
نه، نمی خوای دست از سر من ورداری
هنوزم دوست دارم
مگه می تونم فراموشت کنم
تا ابد یه گوشه از قلب و ذهنم ماله تو شده دیگه....
خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلب و بنویسم یا نه؟ اصلا نمی دونم به دردسرش می ارزه یا نه؟ با این حال حرف دلمه می نویسم.
طرف حرفم فرمانده نیروی انتظامیه، سردار احمدی مقدم:
سردار، اگرچه معنی این سرداری و نمی فمم اما ممنون از اینکه توی دلتون می خواید امنیت اجتماعی داشته باشیم
سردار ممنون از اینکه برای این امنیت اجتماعی تمام نیروی تحت امرتون رو بسیج کردید و سر هر بزرگراه و تو هر میدون و سر هر خیابان اصلی وقتی داریم می ریم کلی موتور سوار و ماشین سوار و سرباز ایستادن که حتما امنیت اجتماعی ما رو تامین کنند.
سردار نمی دونم تا حالا به عنوان یک فرد عادی یا یه شهروند از کنار این نیروهاتون که طلبکارانه مردم و نگاه می کنند و میان تو مغازه ها و یا توی ماشین های مردم و کنکاش می کنن برخورد داشتید یا نه؟ ای کاش داشتید
سردار نمی دونم چرا با همه این حرفها و کارها وقتی تو میدون ونک از کنار این نیروها که باید حافظ جان و مال ناموس مردم باشن رد می شم اصلا احساس امنیت نمی کنم!
سردار چند وقت پیش تو کرج نزدیکای پل ازادگان که جای مثلا شلوغه کرجه ساعت 9 شب از تاکسی پیاده شدم. تولد حضرت زهرا (س)بود. داشتم میرفتم زیر پل سوار تاکسی بشم یهو یه جوون حددا 25 یا 26 ساله یه چاقو گذاشت بیخ گلوم و پول و گوشیم و برد با یکی دیگه بود، سوار موتور. 30 دقیقه منتظر 110 شما بودم کسی نیومد. حتما داشتن گشت امنیت اجتماعی تو شهر می دادن؟ جایی دیگه داشتن ناموس مردم و از تو مغازه ای ماشینی جایی بیرون می کشیدن که ازش تعهد بگیرن امنیت اجتماعی رو بهم نریزه...
سردار نمی دونم چرا وقتی موضوع رو برای همکاران تعریف کردم هر کدوم یه ماجرا مشابهی رو از خودش از خانوده و نزدیکان یا دوست آشناش تعریف کرد. یکی تو روز روشن تو خیابون جمالزاده چندتا ریختن سرش همه چیزش و بردن حتی تا بانک اومدن کارتشو خالی کردن. یکی تو میدون هفت تیر اونم ظهر چاقو گذاشتن از پشت و همه چیزشو بردن، ناموس یکی دیگه رو روز روشن کنار خیابان خوابودن و ... اما تو هیچ کدومش شما نبودید نیروهای تحت امر شما هم نبودن و اینطوری بردن مال و جان و ناموس مردم رو...
سردار این روزها دارم فکر می کنم چرا به جای اون ون های قبلی حالا باید مینی بوسای بزرگتر با ماشین بنزهاتون برن گشت ارشاد؟ چرا تو میدون ونک یا جاهای دیگه هی کانکس نیروی انتظامی اضافه میشه برای گشت ارشاد؟ اما خبری از بهتر شدن حجاب و به اعتقاد شما امینت اجتماعی نیست؟!
سردار دوستانه بگم امیدوارم روزی نرسه که کنار گوش شما مال مردم رو ببرن جان مردم رو بگیرن ناموس مردم رو بدزدن اما شما هنوز دنبال گشت ارشاد باشید؟ امیدوارم روزی نرسه که به جای این مینی بوسها، اتوبوس ببرید با خودتون...
سردار احمدی مقدم عزیز حجاب و درست کردن حجاب کار شما نیست کار بخشهای فرهنگی جامعس شما امنیت مردم رو تامین کنید خواهشا
ممنون- یک شهروند
خیلی وقته نیومدم
خیلی وقته اصلا نیستم
خودم رو تو کار غرق کردم نفهمم چه خبره
یه کار، دو کار، الان چهارجا دارم کار می کنم
تعطیلات بی تعطیلات
دانشگاه و یک ماهی می شه که گذاشتم کنار، نه کامل. یکی در میون کلاسها رو میرم
کار تحقیق و مقاله رو که کلا بی خیال شدم
هفته پیش دو روز ماموریت کیش بودم.
چقدر خاطره، چقدر خاطره ای که هر کدومش یه احساسی تو دلم داشت
همه اون مسیرها همه اون جاهای دو نفره رو دوباره رفتم
سعی کرده بودم فراموش کنم یا حداقل خودم و گول بزنم که فرموش کردم
سخته آدم خودش و گول بزنه. به هر حال اون دو ماه بخشی از زندگی من بود.
سخت ترین سفر زندگیم بود...
شانزدهمین روز فروردین 91!!!
هنوز تو حال و هوای روزهای آخر اسفندم بخدا
دلم میخ واد عید بشه! پس کو این عید؟! حالا سرم و نچرخوندم پلکم بالا نیومده؛ 16 روزم ازش گذشته. این و من نمی گم تقویم روی میزم میگه...
33 سال از عمرم گذشته و احساس می کنم واقعا تااین اواخر عقربه های ساعت ، ساعت و دقیقه و ثانیه رو به موقع حساب می کرد. اما چند سالیه انگار سرعتش زیاد شده تندتر می چرخه هر سه چهار سالش مثل یه سال قدیماس! چشم به هم بزنی می بینی داری می فتی تو سراشیبی..
بگذریم. هیچ ایده ای در مورد سال 91 ندارم جز اینکه امیدوارم سال پر از هیجان و خبرهای خوشی باشه برای همگیمون. من شاید کم حوصله باشم اما خوبم
یه دو هفته ای کوهنوردی و شروع کردم. به نظرم یکی از لذت بخش ترین ورزشها همین کوهنوردیه. امیدوارم یه پایه ثابت پیدا کنم برای این ورزش و ای کاش اون پایه ثابت همسرم باشه....
همه خانواده های نیکبخت شبیه یکدیگرند اما چگونگی سیه بختی هر خانواده ای مختص به خود آن است.
این اولین جمله تولستوی در کتاب آنا کارنینا هست. راست امیگه افسار زندگیه همه آدما دست خودشونه. مائیم که خودمون رو سیه بخت می کنیم اما قطعا هیچ کسی نمی خواد سیه بخت بشه. مسئله اینجاست که خیلیانمی دونن چی سیاهه چی سفید....
بهترین لحظه های روز و شبم
لحظه های شکفتن سحر است
که سیاهی شکسته پا به گریز
روشنایی گشوده بال و پر است
دوباره روشنایی، دوباره سال نو، دوباره بهار.
بهترین ماه سال فروردینه به نظرم نه از این نظر که خودم فروردینیما ، نه؛ بلکه از این نظر که همه برای این ماه لحظه شماری می کنن و همه خوشحالن.
پس پیشاپیش عید مبارککککککک
این روزها روزهای تنهاییه ، روزهایی که می تونست جور دیگه ای باشه اما نشد.
شاید مسیری بسته باشه اما مسیرهای زیاده دیگه ای هست. میشه راه درست و انتخاب کرد. بعضیا وارد مسیر نشده بر می گردن بعضی از همون اول می فهمن اشتباه اومدن و مسیر دیگه رو امتحان می کنن. بعضیا تا وسطای راه میرن و می فهمن اشتباه کردن و هنوز البته وقت هست برای برگشتن. بعضیها هم شاید تا آخرش نفهمن که دارن اشتباه می کنن و مسیر اشتباه و رفتن. ای کاش ما وقت برگشتن داشته باشیم وقتی فهمیدیم اشتباه کردیم.
من زود فهمیدم. البته من شاید نه، خدا من و برگردوند! وقتی به خیلی چیزا فکر می کنم می بینم که آره باید بر می گشتم. حالا منتظر مسیر جدیدم. امیدوارم مسیری باشه که هر چقدرم که پر مانع است اما آخرش منو برسونه به مقصد...
روزهای پایانیه ساله. سالی که خیلی زود گذشت و ...
خواستم بگم این آخره سالی خیلیا می خوان پیش خانوادشون با آبرو عید و برگزار کنن. خیلی پدرا دلشون می خوادبرای سفره عید برای عیدی بچه ها پولی داشته باشن و خرج کنن. خیلی از مادرایی که سرپرست خونوادن نگران شبهای عیدن . خیلی از بچه ها چشمشون به آسمون خداست به عمو نوروز به عیدی که شب عید می گیرین. خیلی تو این شبها شکمشون رو هم نمی تونن سیر کن خیلیا لباس معمولی هم ندارن.
به فکر همه باشیم تا اونجایی که می تونیم. همین دو رو بر تو بین همکارا تو بین قشرای پایین دست تو بین در و همسایه یا حتی فامیل.
امیدوارم این روزهای آخر سال بتونیم هم خودمون شاد باشیم هم دیگران و شاد کنیم.
یاد دخترک کبریت فروش افتادم. اون زمانیکه بچه بودم خیلی دلم سوخت. نزاریم این کبریتای آخر به این راحتیا بسوزه....
اینم داستانش:
در شب سال نو، دخترکی فقیر و ژندهپوش که از شدت سرما به خود میپیچد سعی دارد تا کبریتهایش را به مردمی که برای خرید سال نو آمدهاند بفروشد اما کسی توجهی به او نمیکند. پدر دخترک او را تهدید کرده که اگر تمام کبریتهایش را به فروش نرساند حق بازگشت به خانه را ندارد و اکنون که شب سربرآورده و خیابانها خالی از مردمی شده که در کنار آتش گرم خانههایشان مشغول جشن گرفتن سال جدید هستند، او یکه و تنها با کبریتهایی که به فروش نرفتهاند باقی مانده و جرأت بازگشت به خانه را ندارد.
سرما بیداد میکند و دخترک درگوشهای پناه میگیرد و برای گرم کردن خود شروع به روشن کردن کبریتهایش میکند. در نور کبریتها، او صحنههای دلپذیری همچون درخت کریسمس و شام سال نو را میبیند. سپس سرش را رو به اسمان گرفته و شهابی را میبیند و به یاد مادربزرگ درگذشتهاش میافتد که به او گفته بود این ستارهها نشانگر مرگ کسی هستند. با یاد مادربزرگش، دخترک کبریت دیگری را روشن میکند و در نور آن مادربزرگش را میبیند. دخترک تا آنجا که میتواند تمام کبریتهایش را یکی پس از دیگری روشن میکند تا مادربزرگش که تنها کسی بوده که دخترک را دوست داشته و به او محبت میکرده بیشتر در کنارش باقی بماند. دخترک میمیرد و مادربزرگش روح او را با خود به بهشت میبرد.
صبح روز بعد، مردم پیکر بیجان دخترک را، با گونههایی سرخ و لبخندی بر لب در کنار کبریتهای سوختهاش در گوشهٔ خیابان پیدا میکنند. مرگ او آنها را اندوهگین ساخته و میگویند که او برای گرم کردن خودش این کبریتها را آتش زده است، اما چیزی که نمیدانند این است که دخترک در نور شعلهٔ این کبریتها چه مناظر دلپذیری را دیده است و چگونه آغاز سال نو را در کنار مادربزرگش جشن گرفته است.